حالت شب
منو
موضوعات
banner
Tahririe

تازه به دوران رسیده

photo 2020 04 13 08 36 15

اندازه فونت:

نویسنده: استیون آتلی

ترجمه: نوید فرخی

 

آنچه گذشت: اولین فضاپیمای بشر به‌منظور اکتشاف فضای بین‌ستاره‌ای به خارج از جو زمین اعزام شده است. این سفینه قرار بود به ‌سرعت نور برسد و در نزدیکی ستاره آلفا قنطورس سیستم مبدل تاردیان-تاکیونی را امتحان کند؛ اما اتفاقی غیرمنتظره برنامه‌ی فضاپیما و دو سرنشینش را بر هم می‌زند. فضاپیمای آن‌ها در میانه‌ی راه ربوده شده و وارد سفینه‌ی بزرگ‌تری می‌شود که متعلق به موجودی به نام سرین است. سرین از طریق موجوداتی میانجی به دو انسان دستور می‌دهد که به زمین برگردند و دیگر سفینه‌ای به فضا نفرستند.

 

گفتم: «کاپیتان...»

اما کاپیتان با ژستی تحکم‌آمیز مرا ساکت می‌کند. «این سرین‌ فکر کرده کیه؟»

موجودات میانجی می‌گویند: «رهبر واقعی و غیرقابل‌انکار جهان!» و سپس میانجی‌ها یک‌صدا و بلند فریاد می‌زنند: «رهبر تمام هستی!»

کاپیتان دست از اصرار برنمی‌دارد. «این مسخره‌بازی رو تمومش کنین. من همین الان می‌خوام اون رو ببینم».

آن‌ها هم حرفشان را تکرار می‌کنند. «باید به سفینه برگردید و دستور سرین رو اطاعت کنین!»

«سردرنمی‌آرم! اون کجاست؟ چی باعث شده فکر کنه حق داره مدعی کل این جهان لعنتی باشه؟ بعید می‌دونم از ما انسان‌ها موجودی هوشمندتر وجود داشته باشه! نکنه یه موجود استخونی مثل خود شماهاست؟ بهش بگین نترسه! من باهاش کاری ندارم!»

صدای کاپیتان بالا رفته و به فریاد تبدیل شده است. اگرچه از سرین وحشت دارم، اما نمی‌توانم در دلم افسر ارشد خودم را تحسین نکنم. شاید او احمقی باشد که می‌خواهد با سرپیچی از فرمان سرین کار دست خودش بدهد، اما در حماقتش شور و اشتیاق و جسارتی وجود دارد که به من هم منتقل می‌شود! «چطور جرات می‌کنه با ما این‌طور رفتار کنه؟ یعنی چی برید خونه و همونجا بمونین؟ من این چیزها سرم نمی‌شه. ما نماینده‌ی تمام بشریت هستیم. باید با ما محترمانه رفتار بشه و بعدش هم باید ببینیم اصلا موضوع از چه قراره. به نظر من که رهبر واقعی جهان ما آدم‌ها هستیم!»

او به سمت در قدم برمی‌دارد. میانجی‌ها به حرکت درمی‌آیند تا مسیرش را مسدود کنند، اما او بی‌اعتنا با پشتِ دست و لگد آن‌ها را به اطراف پرت می‌کند و مصمم با گام‌های بلند به سمت در می‌رود. میانجی‌ها نه‌تنها زور چندانی ندارند بلکه به‌شدت بدن نحیفی دارند و بر اثر ضربات کاپیتان همگی ناکار می‌شوند. به نظرم می‌رسد که احتمالا برای سرین‌ یک جور کالای یک‌بارمصرف به‌حساب می‌آیند؛ همان‌طور که ما انسان‌ها از دستمال‌کاغذی استفاده می‌کنیم. یکی از میانجی‌ها با وجود اینکه به‌سختی آسیب دیده خود را لنگان‌لنگان از پشت سر به کاپیتان می‌رساند. از طریق پوست روشن و کمرنگ کمرش می‌توانم ببینم که به‌سختی زخمی شده و برخی از مهره‌هایش به طرز بدی جابه‌جا شد‌ه‌اند. آن موجود با وجود این جراحت سنگین موفق می‌شود از کاپیتان سبقت بگیرد و اندام آویزانش را روی ساق پای کاپیتان بیندازد. او ناله‌کنان می‌گوید: «نه، نه، شما باید مطابق دستور رفتار کنین. حق سرپیچی ندارین! مثل هر گونه‌ی دیگه‌ای باید وفادار باشید. چطور جرات می‌کنین از سرین اطاعت نکنین. همین حالا برگردید! حالا...» کاپیتان به حرف‌های او توجهی ندارد و یک‌سره تلاش می‌کند او را به گوشه‌ای پرت کند. اما موجود میانجی پای کاپیتان را چنگ زده و ول نمی‌کند. کاپیتان برای جداسازی او به مشکل برخورده است، بنابراین خودم را به او می‌رسانم. با یکدیگر میانجی را جدا می‌کنیم. کاپیتان به او لگد می‌زند و میانجی مثل فرفره به نقطه‌ای پرت می‌شود. او با تن و بدن زخمی، بی‌حرکت روی زمین می‌افتد.

در جلوی در مکث می‌کنیم. ناگهان متوجه می‌شوم از ترس دندان‌هایم به هم می‌خورند. «کاپیتان»، از تصمیمی که او گرفته مطمئن نیستم. «چرا داریم همچین کاری می‌کنیم؟»

زیر لب و کمابیش با لحنی غمگین می‌گوید: «این توی ذات ماست! راه دیگه‌ای نداریم». دستکش به‌ دست دارد. کف دستش را به دروازه تکیه می‌دهد و فریاد می‌زند: «سرین! بیا بیرون!»

و ما صبر می‌کنیم.

از ته دل می‌گویم: «قربان، ما به ماموریت اعزام شدیم برای کشف جهان. نه درگیری با موجودات دیگه. چشم و امید بشر به ماست. اگه اینجا نابود بشیم، اگه از این اتفاق جون سالم به در نبریم و به زمین برنگردیم، اگه توی زمین دیگه کسی چیزی از ما نشنوه، اونوفت هیچ‌وقت نمی‌فهمن که چی به سر سفینه‌مون اومده یا سرین کیه...»

کاپیتان پوزخندی می‌زند: «نادون. تو مثل اینکه نسل ما رو خوب نشناختی! فکر کردی با ناپدید شدن ما، اون‌ها دست از همه چی می‌کشن؟ کور خوندی! وقتی ما برنگردیم، اون‌ها به‌جای ما، مردها و زن‌های دیگه‌ای رو به فضا می‌فرستن. در واقع اونقدر می‌فرستن تا بلاخره یکی برگرده. چه با سرین روبه‌رو بشن و چه نشن». کاپیتان این بار مشت خود را به در می‌کوبد. ضربه‌ای که به طرز عجیبی چندان انعکاس پیدا نمی‌کرد «سرین!»

در روی لولایش به طرز بی‌صدایی اندکی تکان می‌خورد و هوایی که به طرز باورنکردنی سرد است به صورتمان برخورد می‌کند. سپس در به‌طور ناگهانی کاملا باز می‌شود. پشت سرش در دیگری است و در بعدی. آن‌ها یکی پس از دیگری باز می‌شوند.

زیر لب زمزمه می‌کنم: «اوه خدای من... خدای من».

سرین را حس می‌کنم. او رهبر واقعی و انکارناپذیر جهان است. او از دست ما عصبانی است. او در برابر ماست، هرچند با چشم دیده نمی‌شود. او مثل بشر دوپا نیست. سرین به حرف می‌آید: «چطـــــور جرات کــــردید؟» صدایش می‌تواند کوه‌ها را بلرزاند.

کاپیتان لب‌هایش را جمع می‌کند و لبخند خشکی می‌زند: «ما رهبران واقعی جهانیم! و اینکه فکر می‌کردم یه جور جسمی داشته باشی! نه اینکه فقط صدا تولید کنی!»

 سرین می‌گوید: «شـــمــــا کــــی هـــســـتــیـــد؟»

دلم آشوب است، اما کاپیتان دست مشت شده‌اش را روی کمرش می‌گذارد. سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «بستگی داره کی سوال کنه!»

ادامه دارد...

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

تلگرام گوگل پلاس لینکدین